تبلیغات
پـــــــــــــــــــرنده - دیدار
پـــــــــــــــــــرنده
پرواز كنیم و اوج بگیریم

سلام
ممنونم كه میاین به وبم،امیدوارم از وبم خوشتون بیاد،

مدیر وبلاگ : پ

دیدار

دوشنبه 21 فروردین 1391  ساعت: 10:31 ب.ظ

نظرات() 

در راه بودیم،غروبی دل انگیز در انتظارمان بود،چه زیبا بود پرتوهای خورشید كه از لابه لای ابرها خودشان را نشان میدادند.ابر نقش مثبتی را ایفا میكرد.

من و رسا در راه بودیم،با خود فكر میكردم كه شبی مهتابی و دل انگیزی را تجربه خواهیم كرد.خورشید كاملا خفته به نظر میرسید.انگار روزه سختی را تمام كرده بود،با خیالی راحت چشمانش را بست و ما را در تاریكی فرو برد.
نمیدانم رسا چش شده بود.ارام و قرار نداشت.در راه بودیم.از میان بوته زارها در حال گذر بودیم.
چه شبی هست.مرغ شب هم اواز خوان شده بود.چه اوازی سر میداد
درختان كنهسال را از دور میدیم.جنگل در انتظارمان بود كه به اغوشش برویم.
رسا پارس كنان میدوید.
اسمان چه زیبا شده بود.گر چه مهتاب جلوی ستاره ها رو گرفته بود و نمیشد كه ستاره ها رو واضح دید.اما ماه چه كرده بود؟!!!!
وای!!!پرتو دل انگیز قرص ماه در سینه ی نیلگون اسمان شب ،اشوب به پا كرده بود.
انقدر محوه زیبایی اسمان شده بودم كه نمیدانم كی به جنگل رسیدیم.
جنگلی كه ارام به نظر میرسید،گویا اهل جنگل خفته در كارند.
در همین فكر بودم كه مرغ شب اوازی سر داد.اوازی كه نه برای من و نه برای رسا خوشایند نبود.
بگذریم.رسا خسته شده بود من هم همینطور
به ناچار خواستیم استراحت كنیم زیر درخت چنار
درخت چنار،چنان پذیرای ما  شد كه انگار از قبل به انتظار ما نشسته بود.
زیر درخت تنومند اتشی را مهیا ساختیم،رسا شوق اولیه اش را نداشت.نمیدانم چش شده بود
...................................................
ادامه دارد....
(اگه مایل بودین ادامشو میگم.اگه هم نه.نمیگم
(این نوشته از خودم هست از جایی كپی نشده)
ادامه داستان رو تو ادامه مطلب بخونین
انگار خسته به نظر میرسید،به هر حال كلی راه امده بودیم.رسا سرش را روی زمین گذاشته بود و با نگاهی مملو از خستگی نظاره گر من بود.
انگار اسمان نمیخاست كه ما در ارامش باشیم.ابرها هر از گاهی جلوی ما را میپوشاندند.ناگهان بادی شرع به وزیدن كرد.
درخت چنار،انچنان تنومند بود كه باد اثری نمیكرد در ان
ابرها امدند و سرتاسر اسمان را پوشاندند.ماه خفت،زیبایی از بین رفت،سیاهی همه جا را فرا گرفت،رسا با صدایی رساتر از همیشه خواست كه زود از جنگل برویم.نمیدانم چرا موقع حركت، درخت چنار یكی از شاخه هایش را سر راهمان قرار داد.
انگار نمیخاست كه تنهایش بگذاریم.
اما چاره نبود باید میرفتیم.خداحافظی سردی را با چنار كردیم و به راه افتادیم.باران هم سرازیر شد ،سیاهی مسلط شده بود به جنگل.تنها صاعقه بود كه جنگل را در روشنایی فرو میبرد.روشنایی از جنش شوم ...
درختان تنومند اتش میگرفتند.حیوانات جنگل در تكاپو بودند.اهویی زیر درختی در حال جان دادن بود.و اهویی دگر نظاره گر این صحنه ی هولناك بود.با رسا خواستیم كمكش كنیم.اما تا خواستیم به سویش برویم،شاخه ای شعله ور از درختی رویش فروود امد و او به كام شعله رفت.
صحنه ای دلخراش بود.بچه اویی كه در حال سوختن مادرش بود.
به سرعت به راهمان ادامه دادیم.دم دمایه صبح بود،هوا ارام شده بود.ابری دیده نمیشد.جنگل رو به پایان بود از تراكم درختان كاسته شده بود.بالا خره خورشید مهر و صفا را دوباره به این سرزمین رساند.طلوعی باور نكردنی را میدیدیم.از ان چنان شبی این طلوع زیبا اصلا قابل قبول نبود.من و رسا در حال تماشای منظره ای، زیبا از طلوع بودیم.چه زیبا بود.
به راهمان ادامه دادیم.از جنگل دور شده بودیم.از دور دست دهكده ای دیده میشد.راهی كه میرفتیم پر از لاله های قرمز بود بود كه سرتاسر صحرا پوشانیده بودند. رسا به دنبال خرگوشی ...
البته خرگوش زیركتر از ان بود كه طعمه ی رسا شود.

نزدیك دهكده رسیدیم.ورودی دهكده خبری از جنبده ای نبود. فقط پارچه های سیاهی در سرتاسر دهكده به چشم میخورد.
كودكی را دیدم كه گریان بود.با رسا به سمتش رففتیم.كودك اشاره ای به خانه كرد.وارد خانه شدیم.انگار مادر بزرگش در حال مرگ بود.كنار بسترش رسیدیم.چشمانش گریان بود.خواست كه كودك را با خود ببریم.تا همین را به ما اشاره كرد بیهوش شد.گویا وداع كرد با این دنیا.
خواستم برگردم كه ضربه ای زدند بهم.
........چشمانم را باز كردم،بله،من چند ساعتی بیهوش بودم.الان كه به هوش امده بودم رسا  و ان كودك را دیدم كه در قفسی زندانی شده اند.خواستم بلند شوم و به سویشان بروم اما رفتنی در كار نبود.پایه سمت چپم را قطع كرده بودند.نمیدانم چرا هیچ دردی نداشتم.شاید مرده بودم.شاید خواب بودم.
اما نه،نه،بیدار بودم و انچه را میدیدم واقعیت بود.مردان و زنانی را دیدم كه دور تا دوره ما جمع شده اند.از هر سویی فریادی میاید كه باید اعدام گردند.
در این سرزمین چه خبر است.
حالا به یاد می اورم خداحافظی سرده درخت چنار را ،حالا فهمیدم كه چرا نخاست تا خداحافظی كنیم با درخت تنومند..
رسا ساكت بود،گویا حرف برای گفتن زیاد داشت.اما از گفتنش ...
مردی قوی هیكل به طرفم امد.گفت اینجا سرزمین پیران،سرزمین اشك هاست
گفت خبر دار بودیم كسی میاید و اهل این سرزمین و دهكدهرا با خاك یكسان میكند.اما حالا تو خود اسیره ما شدی.تا این حرفها را گفت.كودك ور رسا را ازاد شده دیدم.انها رفتند از این سرزمین.رسا نگاهی مملو از غم را به سویم روانه میكرد موقع خداحافظی.من در این سرزمین ماندگار شدم.
الان دو سال از ان روز ها میگذرد.من هیچ خبری از رسا و ان كودك ندارم.
و نمیدانم كه چرا د ر این دهكده ماندگار شده ام.بعضی وقتا به جنگل میروم اما دخت چنار نمیبینم.
نمیدانم چرا در این سرزمین ماندگار شده ام.
اگر كسی علتش را میداند بگوید






نوشته شده توسط:پ

ویرایش:جمعه 25 فروردین 139102:35 ب.ظ

گندم
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 12:17 ق.ظ
گفتم: ای جنگل پیر تازگی‌ها چه خبر؟
پوزخندی زد و گفت: هیچ، کابوس تبر!
الهام
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 06:42 ب.ظ
گاهی ؛
ما آدم ها سکوت نمی کنیم ،
فقط خفه می شویم !
وچه تفاوت بزرگیست بین این دو ... !!
الهام
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 06:31 ب.ظ
ممنون که بهم سر زدی .

خوب دله دیگه خیلی وقتها میگیره.

ولی امیدوارم شما همیشه دلت شاد باشه.

وب خوبی داری بهت تبریک میگم.

بهار
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 03:20 ب.ظ
سلام پرنده ی کم پیدا خوبی؟دلیلشو خودت نفهمیدی که چرادراون سرزمین ماندگارشدی؟من که نفهمیدم
شاد باشید
زهرا
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 01:13 ق.ظ
زن باید سنگین و رنگین باشد

باید بیاینـــــد منت بکشند و...

من می‌گویم زن اگــــــر زن باشد

باید بشود روی عــــاشقیش حساب کرد

که باید عاشقی کردن بلد باشد

که جـــــــــا نزند

جا نماند

جا نگذارد.

هی فکر نکند به این چیزهایی که

عمری در گوشش خوانده‌اند که زن ناز و مرد نیاز.

که بداند، مرد هم آدم است دیگر

گـاهی باید لوسش کرد

گاهی باید نـازش را کشید

و گــاهی باید به پایش صبر کرد...

حتی من می‌گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی‌ترسد.

تو می‌گویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد،

بگذار دنبالت بدوند.

و من نمی‌فهمم اینکه داری ازش حرف می‌زنی زندگــی است

یا مسابقه اسب دوانی.

و من نمی‌فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا...

از چشم‌ها و شــانه‌ها و دستهایشــان

از آغوششان

از عطر تنشـان،

از صدایشــان...

پررو می‌شوند؟

خب بشوند.

من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمی‌فهمم.

من نمی‌فهمم زن بودن

با سنگین رنگین بودن

با سکوت

با انفعال چه ارتباطی دارد؟!؟جایی خوندم خوشم اومد
لیلا
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 07:53 ب.ظ
سلام دوست گلم
خوبی ؟
یکشنبه 3 اردیبهشت 1391 11:38 ق.ظ
کُل ِدُنیا را هَم کـِﮧ داشتِـﮧ باشــے

باز هَم دِلَت میخواهَد

بَعضــے وَقتها فَقَط بَعضــے وَقتها

بَراے یـِک لَحظِـﮧ هَم کِـﮧ شُده

هَمِـﮧے ِدُنیاے ِیــِک نَفَر باشـ
تنها
شنبه 2 اردیبهشت 1391 07:06 ب.ظ
سلام آپم منتظرم که بیای
دریا
چهارشنبه 30 فروردین 1391 10:45 ب.ظ


........¨`•-☆•--( “)(“ )-•-☆توجه
_______________,*-:¦:-*
___0♥0♥_____♥0♥0,*-:¦:-*
_0♥0000♥___♥0000♥0,*-:¦:-*توجه
0♥0000000♥000000♥0,*-:¦:-*
0♥00000000000000♥0,*-:¦:-*
_0♥000000000000♥0,*-:¦:-*
___0♥00000000♥0,*-:¦:-*
_____0♥000♥0,*-:¦:-*توجه
_______0♥0,*-:¦:-*
_____0,*-:¦:-*
____*-:¦:-*_____0♥0♥____♥0♥0ببخشید اول بایستی سلام می کردم
__*-:¦:-*____0♥0000♥___♥000♥0
_*-:¦:-*____0♥0000000♥000000♥0
_*-:¦:-*____0♥00000000000000♥0سلــــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــ
__*-:¦:-*____0♥000000000000♥0
____*-:¦:-*____0♥00000000♥0
______*-:¦:-*_____0♥000♥0
_________*-:¦:-*____0♥.
______________,*-:¦:-*
_______________,*-:¦:-*
___0♥0♥_____♥0♥0,*-:¦:-*
_0♥0000♥___♥0000♥0,*-:¦:-*آپ کردم و
0♥0000000♥000000♥0,*-:¦:-*
0♥00000000000000♥0,*-:¦:-*
_0♥000000000000♥0,*-:¦:-*
___0♥00000000♥0,*-:¦:-*منتظر حضور گرم تانم...
_____0♥000♥0,*-:¦:-*
_______0♥0,*-:¦:-*
_____0,*-:¦:-*
____*-:¦:-*_____0♥0♥____♥0♥0
__*-:¦:-*____0♥0000♥___♥000♥0
_*-:¦:-*____0♥0000000♥000000♥0و نظرا زیباتون
_*-:¦:-*____0♥00000000000000♥0
__*-:¦:-*____0♥000000000000♥0بای
____*-:¦:-*____0♥00000000♥0منتظرم...
______*-:¦:-*_____0♥000♥0
x
سه شنبه 29 فروردین 1391 09:54 ب.ظ
سلام
با تصاویری از کدوهای زیبا و جالب آپم،خوشحال میشم تشریف بیارید.
✿زهـــــ ــــــرا✿
دوشنبه 28 فروردین 1391 09:15 ب.ظ
♂ آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o
o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o
o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o
o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o
o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂ آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂ آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o
o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o
o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o
o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o
o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂ آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂ آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o♂
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o
o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o
o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o
o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o
o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم o♥♂o♥♂o
o♥♂o♥♂o♥♂o♥♂o آپــــــــــــــــــــــــم
پیردانشمند
دوشنبه 28 فروردین 1391 05:27 ب.ظ
پرنده، پرنده ، دلش پریشونه ............ عكس هایت را در لا بلای كتاب هایم می گذارم...... كتاب هایم را روی سینه ام
بهار
دوشنبه 28 فروردین 1391 11:55 ق.ظ
سلام پرنده ی مهربون...داستانت زیبابود اما یک کم نامفهوم...امیدوارم موفق باشی مهربون
ستاره
دوشنبه 28 فروردین 1391 09:19 ق.ظ
زهرا
یکشنبه 27 فروردین 1391 02:14 ب.ظ
این داستان واقعی بود؟ مربوط به خودتون بود؟ نویسندگی تون بد نیست اما یه جورایی گنگه
ستاره
یکشنبه 27 فروردین 1391 08:28 ق.ظ
سلام گلم
داستانت رو تا اخر خوندم داستان قابل تاملی بود

شاید دلیل تنهاییت توی اون دهکده بی وفایی رسا و همه مردها باشه
x
شنبه 26 فروردین 1391 03:03 ب.ظ
سلام
خب ÷ات قطع شد دیگه،وصفش فوقالعاده بود این داستان واقعی بود نه اینکه عینش واقعی باشه مثلا الان ناخواسته مجبوری جایی باشی و دوسال ازش گذشته باشه؟
با تصاویر پول های کشورهای مختلف البته سری سوم و جدیدش آپم،راستی هرگز نشه فراموش کلیک بر روی بنر تبلیغاتی موجود در بالای وبم فراموش،اینو گفتم که کلیک کنید نه اینکه سر سری بگیریدش،افتاد
x
جمعه 25 فروردین 1391 02:56 ب.ظ
سلام
آپم و یه شفاف سازی کردم،به وبم تشریف بیارید و در نظر سنجی شرکت کنید.(راستی اگه از کلیک کردنتون بر روی بنر تبلیغاتی موجود بر بالای وبم یه روز میگذره بی زحمت دوباره کلیک کنید).
حمیدرضا
پنجشنبه 24 فروردین 1391 12:56 ب.ظ
سلام
آپم. لطفا بهم سر بزنید. خوشحال میشم
ستاره
پنجشنبه 24 فروردین 1391 10:39 ق.ظ
سلام گلم.لطفا ادامه داستانت رو بنویس
ببخشید زودتر نتونستم بهت سر بزنم.منتظر ادامه داستانت هستم
hazhir
چهارشنبه 23 فروردین 1391 05:24 ب.ظ
زیبا بود.
زهرا
چهارشنبه 23 فروردین 1391 08:11 ق.ظ
نویسندگی تون هم بد نیست
تنها
چهارشنبه 23 فروردین 1391 02:01 ق.ظ
سلام خوبی؟
خوب بود منتظر بقیه هم می مونم
zahra
چهارشنبه 23 فروردین 1391 12:46 ق.ظ
سلام پرنده!
خیلی قشنگ بود . . ادامه بده . . حتما موفق میشی!!!!!!!
دختر کورد
سه شنبه 22 فروردین 1391 10:08 ب.ظ
سلام دوست خوبم. عالی بود.
mathgirls3
سه شنبه 22 فروردین 1391 08:07 ب.ظ
سلام گلم.
چرا که نه.حتما.
نوشتی خبرمون کن.

سید معصوم
سه شنبه 22 فروردین 1391 07:59 ب.ظ

قفسم را مشکن ، تو مکن آزادم ، گر رهایم سازی ، به خدا خواهم مرد ، من به زنجیر تو عادت دارم ، تو محبت کن بگذار تا عمریست ، من بمانم چو اسیری به حریم قفست
سید معصوم
سه شنبه 22 فروردین 1391 07:58 ب.ظ
سلام همشهری مرسی که بهم سر زدی
شیدا
سه شنبه 22 فروردین 1391 07:16 ب.ظ
سلام آپم بیا حتما
لیلا
سه شنبه 22 فروردین 1391 06:10 ب.ظ
سلام عزیزم
حتما" ادامه اش رو برامون بنویس .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30

آرشیو

آخرین پستها

نویسندگان

لینکستان

لینکدونی

نظرسنجی

  • به نظره شما سال 90خوب بود؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو


دریافت همین آهنگ